طایفه گورگیج از نگاه تاریخ

همه می دانیم که به وقایعی که صد سال از قدمت آن بگذرد شکل تاریخی به خود می گیرد بدون شک این طایفه از محدود طوایف بلوچ است که از قدمت تاریخی بسیار بالایی برخوردار است،تاریخی که سینه به سینه رشادتها و دلاوریهای و فداکاریهای این قوم را در قالب شعر وادبیات حماسی بیان نموده اند و از آنان بعنوان«میارجل» (یعنی امانتدار) یاد می نمایند زیرا هر موقع حاکمان برای اخذ باج وخراج افرادی را تعقیب می کردند آنان در پناه این طایفه با امنیت کامل زندگی می کردند و هر گونه تعرض وهجوم در مکانهای زندگی این طایفه نوعی گستاخی محسوب می شد . اگر شاعران از رشادتهای دیگر قوم نام می برند چند بیتی در لابلای اشعار آنان از این طایفه یاد شده است .

داستان دودا وبالاچ و دلاوری های آنان برای هیچ کس پوشیده نیست این داستان از نظر مضامین با داستان های شاهنامه فردوسی در زمینه های قومی، ملی و میهنی و دفاع از ارزشهای والای انسانی قابل مقایسه است وبردانش آموختگان دانشگاهی قوم بلوچ واجب است که در این زمینه به شکل علمی وبه صورت تطبیقی با شخصیت های د استانی شاهنامه ی فردوسی اقداماتی صورت گیرد.

خلاصه ی داستان دودا و بالاچ و استنباط نکته های اخلاقی ،ملی و میهنی

در کتاب میراث نوشته فقیر شاد چاپ پاکستان  به زبان بلوچی چنین آمده است که از روی داستان میان   بی بگر(از طایفه پژ و بالاچ می توان پی برد که آنها در مکران زندگی می کرده اند زیرا دراین داستان در مورد مکانهای مختلف مکران سخن به میان آمده است و آنان به صورت پراکنده در گوشه و کنار مکران سکنی گزیده بودند .

درباره ی داستان تاریخی طایفه پژ وگورگیج چنین می گویند که علت اصلی شروع جنگ بر روی گاو های زن بیوه ای به نام «سمی» بوده است و این واقعه در سال 1700 م. به وقوع پیوست در مورد این جنگ گفته شده است که دهقانی که اسم زنش سمی بوده صاحب مکنت و دارای زیادی بود و هیچ فرزندی نداشت و پس از مرگ دهقان تمام دارایی او توسط خویشاوندانش تصاحب شد و فقط گاوها بعنوان سهم زنش باقی ماند و بنا به وصیت شوهرش گاوها را پیش دودا فرزند حسن می برد و در پناه او زندگی می کند ، بعد از مدتی پژها با سرکردگی بی بگر برای ربودن گاوهای سمی می آید ودر یک فرصت مناسب وبه دور از چشمان دودا  و مخفیانه گاوهای سمی را رم  داده و با خود می برند.

بعد از آن قاصدی برای رساندن خبر دوان دوان، به طرف  طایفه گورگیج می آید و مادر دودا را از ماجرا با خبر می نماید، زیرا سمی در پناه دودا می باشد او می گوید که گاوهای سمی توسط بی بگر با160 نفر جوان ربوده شده وبه سوی سند(یکی از ایالتهای پاکستان) رهسپار شده اند، قاصد هنگام ظهر می رسد و دودای تازه داماد ( البته این ازدواج دوم دودا می باشد)  با عروسش در خانه ای به خواب قیلوله می پردازد، خواهر زن دودا با مادرش به نزد وی رفته و مادرش از روی طعنه وبه تعریض چنین می گوید: